مرور خاطرات
الان که دارم اینو مینویسم تو محل کارم هستم و منتظرم ساعت 5 بشه که پاشم برم
همه همکارهام رفته ن ولی من موندم تا از آخرین دقائق استفاده کنم و بتونم خاطراتمو مرور کنم
حدود یک سال و نیم از روز آخری که من با اون فردی که دوستش داشتم به طور مستقیم صحبت کرده بودم و آب پاکی رو ریخته بود رو دست من میگذشت و من کم کم داشتم به این وضع جدید عادت میکردم و عقل میومد به سرم و آخرین جرقه های کوری و کری ناشی از عشق هم از سرم میپرید که یکی از نظرات زیر یکی از پست های همین پیج نظر منو جلب کرد!
ادامه دارد...
سلام وبلاگ من فقط در مورد خداست که فکر می کنم یه جورایی همه مون نسبت بهش کم لطفیم خیلی وقتا نمیبینیمش و صداشو که تو گوشمون زمزمه میکنه دوست دارم نمیشنویم.